تبلیغات
اقتدار زینب به حجاب او بود - مصاحبه ای خواندنی با فرزند خانم سیده زهرا حسینی

مصاحبه ای خواندنی با فرزند خانم سیده زهرا حسینی که خواندن ان خالی از لطف نیست

این مصاحبه درhawzah.net منتشر شده است
 مجله دیدار آشنا مهر 1388 - شماره 108

  شاید این بار، دهمین تماسم باشد که ایشان در منزل تشریف ندارند. در همین دفعه ی آخری ست که باز هم وقتی او تلفن را جواب می دهد و نبودن مادرش را با گفتن؛ «تشریف ندارند و نمی دانم کی می آیند» برایم توضیح می دهد، ناخودآگاه می پرسم که؛ «یعنی خانم حسینی را؛ مادرتان را شما اصلا در خانه نمی بینید؟» و همین خنده در پاسخش است که من را مصمم می کند که اصلا از خود او مصاحبه بگیرم... فاطمه فرهان خواه متولد 1368 است و یا به قول خودش؛ «درست بیست سال دارم!» او دختر دوم خانم سیده زهرا حسینی؛ راوی کتاب «دا»ست. علوم ارتباطات می خواند و لابد همین است که خیلی صمیمانه پاسخم میدهد. گرچه نباید جنوبی بودن او و در نتیجه این گرمی برخوردش را فراموش کرد که او هم بوی کوی طالقانی را می دهد، بوی روزهای مقاومت، بوی دایی محسن و دایی منصور و دایی سعید و خاله زینب و البته «دا» را، حتا اگر در تهران متولد شده باشد!

او یک نسل سومی است؛ یکی از همان چشم و گوش هایی که مثل همه ی ما نسل سومی ها فقط دیده و شنیده اما... باید او را نیزخواند که دختر «دا»ی دیروز، «مامانی» امروز این دختر است!

**

شما همیشه مادرتان را این قدر کم در خانه نمی بینید؟

بله! سرشان خیلی شلوغ است. ما هم باید ایشان را با وقت قبلی ببینیم. (می خندد)

بعد از انتشار کتاب «دا» سرشان این طور شلوغ شد؟

بله! چون مرتب دعوت شان می کنند و سفر هم زیاد می روند. برای همین دعوت ها، وقتی هم که خانه می آیند ناخوش احوال می شوند و گاهی در بیمارستان هم بستری می شوند.

شما هم که حتما «دا» را خوانده اید؟ «دا» را که خوانده ام. اگر چه ما قبل از انتشار کتاب «دا» بارها از زبان مادرم خاطراتش را شنیده بودیم.

خرم شهر را دوست دارید؟

خیلی زیاد.

تا حالا خواستید که در آن جا زنده گی کنید؟

ببینید وضعیت خرم شهر برای زنده گی اصلا مساعد نیست. به خصوص برای چون مایی که از همان اول در تهران زنده گی کردیم حالا تحمل این همه مشکلات برای مان سخت است. در آن جا نه گاز هست و نه حتا آب آشامیدنی سالم. با همه ی علاقه ای که نسبت به خرم شهر دارم که بخش زیاد این علاقه به خاطر علقه ی خاطر مادرم است نسبت به این شهر، اما برای زنده گی خیلی مشکلات دارد. (مصاحبه کننده: هنوز خرم شهر در مقاومت است انگار!)

خرم شهر که برای سفر می روید؛ به کوی طالقانی؛ همان محله ی مادرتان، هم رفته اید؟

بله! چون در همان خانه، دایی بزرگم، دایی محسن زندگی می کند و قبل از ایشان هم دایی منصور آن جا بود که حالا دو کوچه بالاتر رفته اند.

دا چه طور است؟ الآن پیش شما زند گی می کند؟

ما به ایشان می گوییم مامانی. نه! مامانی خودشان که خانه دارند. پیش دایی کوچکم، دایی سعید و گاهی هم پیش خاله ی کوچکم، خاله زینب و یا پیش ما هستند.

ایشان هم مثل مادرتان، هنوز با خاطرات خرم شهر زند گی می کنند؟ خیلی زیاد، بعضی اوقات که اسم دایی علی و یا پدربزرگم را می آورند خیلی ضجه می زنند و با اصطلاحات خودشان حرف می زنند و مویه می کنند. مامانی (دا) خیلی سختی کشیده است، با از دست دادن عزیزانش. (صدایش مثل قبل چندان هم شاد نیست دیگر!)

دا و یا همان مامانی شما، هنوز به خرم شهر که می روند حتما؟

در سال چند باری می شود که می روند. خانه ی دایی هایم و یا خانه ی دایی نادعلی که در آبادان هستند. ولی خب چون بیماری دارند و خیلی ناتوان هستند دیگر نمی توانند مثل سابق چندان مسافرت بکنند.

نظر دیگر اعضای خانواده خودتان و یا دایی ها و خاله ها درباره «دا» چگونه بوده است؟

همه ی ما با این مسائل به نوعی درگیر بوده ایم. «دا» برای ما چندان اعجاب انگیز نبوده است. دایی ها و خاله ها که مستقیم درگیر این مسائل بوده اند و ما هم که از قبل این خاطرات را شنیده بودیم و حدس هم می زدیم که اگر برای دیگران هم گفته شود مورد استقبال قرار خواهد گرفت. خاطرات «دا» برای ما که از نزدیک لمسش کرده ایم خیلی هم اعجاب انگیز نیست.

پس در واقع شما به نوعی با «دا» زند گی می کنید؟

ما هر روز با بیماری مادر و یا همان خاطراتش همراه هستیم. یک روز پایش است، روز دیگر کمرش. مشکلات ایشان زیاد بوده و هست اما مادرم خیلی صبور هستند و خیلی هم سختی هایی را که می کشند بروز نمی دهند. برای ما خاطرات «دا» همیشه زنده هست.

زند گی با این شرایط و در این خانواده ی داغ دیده و رنج کشیده چه احوالی دارد؟ نباید خیلی هم راحت باشد؛ نه؟

الحمدالله! خدا را شکر. این نوع زند گی برای ما تبعاتی داشته است اما چون ما علتش را می دانیم، با آن خیلی صبورانه تر برخورد می کنیم. من افتخار می کنم که در چنین خانواده ای هستم که فداکاری و دفاع پایه ی اصلی زند گی اشان بوده است. (یاد مادرش می اندازدم؛ یاد «دا»*)

راستی آقا حبیب «دا»؛ پدرتان چه کار می کنند در این روزها؟

پدر هم بازنشسته سپاه هستند و به قول خودشان با خانواده هستند این روزها. گاهی دنبال کارهای عقب افتاده اشان هستند. پدرم کم از گذشته برای مان می گویند اما گاهی هم که از خاطرات شان می گویند؛ ما که می شنویم به او می گوییم «بابا! تو دیگه کی هستی!» (می خندد)

فکر می کنی اگر به جای مادر بودی و در آن روزها قرار می گرفتی، تو هم می توانستی مثل مادر، یکی از دختران مقاومت بشوی؟

(کمی فکر می کند) ... نمی دانم. باید در آن شرایط قرار گرفت. نمی دانم؛ شاید خیلی می ترسیدم از کشته شدن، از دیدن آن همه زخمی و شهید. شاید هم سروزبان مادرم را نداشته باشم. نمی دانم؛ باید در شرایطش قرار بگیرم. گفتنش خیلی سخت است!

هنوز هم مادرتان همان حس و حال و شور و نشاط را دارند؟

خیلی زیاد. مثلا وقتی برای دوستانم بعضی شوخی ها و یا نظرات مادرم را تعریف می کنم، دوستانم کلی تعجب می کنند و می گویند: «وای فاطمه! چه قدر مادرت شادابه.» مادرم خیلی با ما شاد و سرزنده است. خیلی جوانانه با ما حرف می زنند و یا بحث می کنند.

اگر قرار باشد در یکی از لحظات گذشته ی مادرتان برگردید و او را ببینید، کدام لحظه را می خواهید؟

مادرم در لحظات خیلی سختی قرار گرفته بودند. قرار گرفتن در موقعیتی که آدم پدر و برادرش را از دست بدهد و بعد با دست خودش آن ها را دفن کند و یا... خیلی سخت است. شاید من طاقت هیچ کدام از آن لحظات را نداشته باشم. حتی تصور این که خانه امان و یا شهرمان هم خراب شده باشد خیلی سخت است!

پس خیلی هم مثل مادرتان چریک نیستید؟

(می خندد) نه! من شاید کمی محافظه کار هستم.

به نظرت می شود گفت که شاید ما نسل سومی ها کمی محافظه کار هستیم؟ خب! ما در شرایط آرامش و آسایش بوده ایم. ولی شاید اگر جنگی باشد ما هم مثل مادرمان باشیم. (یقین دارم مثل مادرش است؛ این را می توان از تسلط بیانش به خوبی فهمید که همین را نیز از مادر به ارث برده است، یقیناً!)

**

از او تشکر می کنم که وقتش را بی شائبه و صمیمانه برای من و سؤالات و شاید کنج کاوی هایم، گذاشته است. در دلم بعد از صحبت با او کلی خوش حال می شوم که «دا» یک خاطره نیست... «دا» یک راه است که هنوز هم ادامه دارد در همه ی ما؛ در همه ی نسل سومی ها! اگر نه؛ شاید بهتر باشد یک بار دیگر هم، گفت وگوی ما را بخوانید!

*منظور از «دا» در این گفت وگو، کتاب «دا» است!



تاریخ : شنبه 5 اسفند 1396 | 06:24 ب.ظ | نویسنده : فائزه فرجی | نظرات


  • paper | خرید | شوم
  • فروش رپورتاژ آگهی ارزان | buy backlink